أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

189

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) شب گذشته بود كه بدان دروازه رسيد . جماعتى انبوه را ديد كه پيش آن دروازه نشسته بودند و شراب مىخوردند . امير رقّه ايشان را به محافظت دروازه فرستاده بود . جمله غافل بودند و شور شراب در ايشان اثر كرده . ناگاه عياض با سيصد سوار بر سر ايشان رسيد . چون او را ديدند بترسيدند . برجستند و دست به سلاح بردند . مىخواستند كه سوار شوند ، عياض در آن گرمى بر ايشان تاخت و در ساعت جمعى از ايشان بكشت و باقى را اسير گرفت و به لشكرگاه خويش آورد . وقت سحر بود كه به لشكر خويش رسيد . بامداد چون روميان از اين واقعه خبر يافتند عظيم دلتنگ شدند و جزعها كردند . امير رقّه ، نيطس [ 185 ] ، كسى را نزد عياض فرستاد و گفت : مرا با تو سخنى است . اگر دستورى باشد و امان دهد ، بيرون آيم و آن را باز نمايم . عياض گفت : دل فارغ دار و ايمن باش كه بىاجازت من كس تو را تعرّض نرساند و قصد هلاك تو نكند . تو بيرون آى و سخنى كه دارى بازگوى و به سلامت باز گرد . امير رقّه باده بطريق از بطارقهء روم از حصار بيرون آمد . جامه‌هاى حرير و ديبا پوشيده و كمرهاى مرصّع به جواهر بر ميان بسته آمد و پيش عياض بايستاد . عياض در او نگريست ، او را بدان صورت و لباس نيكو بديد ، و از او پرسيد : نام تو چيست ؟ [ 68 الف ] گفت : نام من نيطس است . عياض گفت : سخنى كه دارى بگوى . نيطس گفت : تو نام خود بگوى . گفت : عياض . گفت : نام پدرت چيست ؟ گفت : غنم . نيطس چون نام پدر او شنيد ، سر بجنبانيد و تبسّمى كرده در ياران خويشتن نگريست . [ 186 ] پس ، عياض را گفت : چه فرمايى ، و ما را به چه چيز مىخواهى ؟ عياض گفت : شما را با دين اسلام مىخوانم و مىگويم كه به اخلاص تمام بگوييد : أشهد أن لا إله إلّا اللّه وحده لا شريك له و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله چون كلمهء شهادت بگفتيد بعد از آن

--> [ ( 185 ) ] ت : ينطر ، چ : نيطر . [ ( 186 ) ] ت . م : سر بجنبانيد و متعجّب شد .